حكيم ابوالقاسم فردوسى

566

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

پادشاهى قباد بدگمان كردن ايرانيان قباد را از سوفزاى و كشتن او سوفزاى شانزده ساله بود كه بر اورنگ خسروى برآمد . از اين رو در كار كشوردارى ناتمام بود و سوفراى فرمان مىراند . چون قباد بيست و سه ساله شد . سوفراى به دستورى بازگشتن به شيراز نزد شاه رفت ، و چون اجازهء رفتن به شهر خويش گرفت ، با سپاهيانش راهى شيراز شد . مردمان پارس همه به شادى وى را پذيره شدند . چون بنده سر به فرمانش نهادند و او را به پادشاهى برداشتند . گران جانان قباد را گفتند كه در سراسر پارس كسى نام شاه را بر زبان نمىآورد همه هوادار سوفراىاند ، و باژ به او مىدهند . تو از پادشاهى به نامى بسند * چرا كردى اى شهريار بلند ؟ همه پارس چون بندهء او شدند * بزرگان پرستندهء او شدند ز گنج تو آگنده‌تر گنج او * ببايد گسست از جهان رنج او شاه كينهء سوفراى را در دل گرفت . رنجهايى را كه در كار رهايى او از چنگ خشنواز برده بود از ياد برد و شاپور رازى مرزبان رى را به بند كردن و آوردن وى به شيراز فرستاد . چون سوفراى از فرمان شاه آگاه شد شاپور را گفت :